"شادى از خرد عاقل تر است".

                                            ویل دورانت



 
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو مي كنم.

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني؟

من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد.

خدا خنديد: وقت من بي نهايت است...

در ذهنت چيست كه مي خواهي

از من بپرسي؟

پرسيدم: چه چيز بشر، شما  را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكي شان.

اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند.

و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو مي كنند كه كودك باشند.

... اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند.

و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند.

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند.

و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه

آنها به گونه‌ای زندگي مي‌‌کنند كه گويي هرگز نمي‌‌ميرند، و به گونه‌ای مي‌‌‌ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم:

(( به عنوان يك پدر )) مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،

همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان دارند، ايجاد كنند.

اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشند.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند، فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند، و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما بخاطر اين گفت و گو متشكرم.

آيا چيز ديگري هست كه دوست داري فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم   

هميشه.

 



 
سوال 18 نمره ای (یه داستان واقعی)

سلام

آقای دکتری که توی پست قبلی تعریفشو کردم براتون، تعریف می‌کرد که با ۳ تا از دانشجوهام که خونه مجردی گرفته بودن خیلی دوست شده بودم. طوری که هر هفته بهشون سر می‌زدم، بهشون گفته بودم که توی رفاقتمون لطفا هیچ‌وقت دروغ نگین و فقط صداقت داشته باشین، همین برای من کافیه.

تعریف می‌کرد که یه روز که امتحان قرار بوده ازشون بگیره می‌بینه که فقط یکشون اومده و ۲ تای دیگه نیومدن. سراغشون رو از هم خونه‌ایشون می‌گیره که در جواب می‌گه: اون ۲ تا خواب موندن. ولی من بهش گفتم: امروز امتحان دارین چطور می‌شه که تو بیدار شدی ولی اون ۲ تا هنوز خوابن؟؟؟؟؟؟ واقعا عجیبه. بعد از چند دقیقه دانشجو اومد و گفت: استاد من دروغ گفتم، خواب نموندن!!!! دیشب یه پارتی رفتن و تو اون مراسم قرص اکس مصرف کردن و حالشون بهم خورد و نتونستن بیان. دکتر تعریف می‌کرد که بعد از تموم شدن امتحان، دیدم که اون دوتا دارن بدوبدو میان طرفم!!! وقتی بهم رسیدن نفس نفس کنان گفتن: استاد معضرت می‌خوایم ماشین پنچر شد و ما نتونستیم سر وقت برسیم اگه می‌شه یه بار دیگه از ما امتحان بگیرید. و کلی خواهش و تمنا  من که می دونستم قضیه از چه قراره گفتم باشه! یه روزیو تعیین کردم یکی رو گذاشتم توی اتاق آموزش و یکی دیگه رو گذاشتم توی اتاق کامپیوتر.

سوال ها رو بهشون دادم.سوال ها فقط 2 تا بودن. صفحه اول یه سوال روان شناسی بود که 2 نمره داشت( از کتاب درسی) و صفحه بعدی سوالی نوشته شده بود که 18 نمره داشت!! سوال این بود: کدوم چرخ ماشین پنچر شده بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

دکتر می گفت قیافه هاشون دیدنی بود. کم مونده بود گریه کنن.

بعد امتحان بهشون گفتم آخه این جواب یک سال و نیم رفاقته؟؟ چرا بهم دروغ گفتین؟؟؟؟؟؟

ما که بعد این داستان کف بر شده بودیم. شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟



 
آقای دکتر ايول!!!

سلام

امروز از طرف بسیج یه آقای به نام دکتر انوشه از تهران دعوت شده بود که توی آمفی تاتر دانشکده ما(مهندسی) در مورد رابطه دختر و پسر و عشق و ازین چیزا صحبت کنه.

برنامه ساعت ۱ بود، و من حدودای ساعت ۱:۲۰ رسیدم. سالن خیلی خیلی شلوغ بود و تعداد زیادی ایستاده بودن. منم تا رفتم داخل بچه‌ها رو دیدم و وایسادم کنارشون. این برنامه از ساعت ۱ تا ۵:۳۰ طول کشید، فکر کنم همه کف بر شده بودن، واقعا یارو آدم حسابی بود، ۱۱ کشور دنیا رو رفته بود(سفرهای کاری) ۱۰ سال تو بیروت زندگی کرده بوده(زندگی کاری). چندتا کتاب تالیف کرده بود و به قول خودش تخصصش در رابطه با چهره شناسی بود.

واقعا چیزای تعریف می‌کرد که تا حالا جای نشنیذه بودیم. توی این ۴:۳۰ ساعت اصلا خسته نشدم نه من بلکه دوستام هم، همه می‌گفتن که عجب خفنه و.......

واقعا این دکتر بعد از پسر دکتر حسابی دومین نفری بود که منو بهت زده کرد و واقعا مجذوب حرفاش شدم.

یک داستان‌های تعریف می‌کرد که خیلی باحال بودن حتما چندتاشونو می‌نویسم.

آخرش هم شماره تلفن و ایمیلشو داد و گفت اگه کاری داشتید حتما باهام تماس بگیرین.



 
بارون، تگرگ، باد، سيل

سلام

امروز ساعت ۱۱ می‌خواستم بزنم بیرون، یه نگاه به آسمون انداختم.

گفتم: هوا به نظر میاد که آفتابی بشه. بنابراین عینک دودی خودم رو هم بردم.

نزدیکای ساعت ۱۲:۳۰ بود کههوا دقیقا مثل فیلم‌های تخیلی شد. سیاه، تاریک. معلوم بود می‌خواد یه اتفاق دحشت‌ناک بیافته.

خلاصه من تو مغازمون بودم(کافی‌نت) که یه دفعه: شترق، پترف، بنگ، بوف شششششششششششششششششششششش.

یه بارون خفن شروع شد. می‌تونم بگم تو این ۲۰ سال عمرم تا حالا همچین بارونی تو اهواز ندیده بودم. جونم واستون بگه که در عرض ۱۰ دقیقه همه خیابونارو آب گرفت و همه اومده بودن دم مغازه‌ها و زیر سایه بونها وایساده بودن.

حالا ما هم تو این گیری ویری قرار بود از طرف دانشگاه بریم سینما فیلم اخراجی‌ها رو ببینیم. خلاصه به هر زورو زحمتی بود بعد از اینکه بارون بند اومد( چون بارون بعد از ۳۰ دقیقه بند اومد) رفتیم سینما (هرچند کلی تو راه گیر کردیم و نیم ساعت فیلم از دستمون رفت)

از این بارون و حواشیش یکمی عکس و فیلم گرفتم. اگه خدا بخواد هر چه زودتر می‌زارمشون تا ببینین



 
واقعا شرم آوره

سلام

امروز سوار یه تاکسی شدم. یه افسر راهنمائی و رانندگی هم سوار شد.

بعد یه کورس افسر پیاده شد و بدون هیچ حرفی راهشو گرفت و رفت، یعنی پول که نداد هیچ یه تعارف هم نکرد.

راننده تاکسی هم گفت:دیدی؟ اینا همشون اینجورین. بدون اینکه پول بدن پیاده می‌شن و می‌رن.(یه چندتا فحش هم بهش داد که بنظر من حقش بود)

واقعا که، دیگه حرفی برای گفتن نمی‌مونه به جز افسوس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



چهارشنبه ۱۳۸٦/۱/٢٢نوشته شده توسط: یک پسر برق گرفته! دست نزن برق داره()
 
يه خاطره از يه استاد

سلام

استاد آمار و احتمالات مهندسی امروز گفت:

تو یه کلاسی درس می‌دادم یه پسر تاس توش بود. من هر وقت توی بحث احتمالات  مثال می‌زدم که تاسی را می‌اندازیم، رفیقه این پسر تاسه برمی‌گشت نگاش می‌کرد.

بعد از حرف استاد در کلاس کلی خنده رفت.



 
مزاحمت برای دو معشوق(کرکر خندس بخونيد)

سلام

این رفیقای من از خود من چلمن‌تر و شمپیت‌ترند.

یکی از دوستام به نام فرزاد.ف برام تعریف می‌کرد که چند روز پیش توی خیابون با پسر خالم داشتم می‌رفتم. یه خانواده رو دیدم که یه سرباز به فاصله ۷-۸ متر پشت سر اونا داشت راه می‌رفت. یدفه دختر خانواده یه برگه لول شده از جیبش انداخت روی زمین، معلوم بود که برای اون سربازه انداخته بود، منم قبل از اینکه سربازه به اون کاغذ برسه، کاغذ رو برداشتم.

رفیقم مگه چون کاغذ لول شده بود و یه چسب هم دورش پیچیده شده بود فکر کردم تریاکی چیزی باشه.

سربازه که بهم رسید گفت: کاغذ و بده. بهش گفتم کاغذ و می‌خوای بیا کلانتری بهت می‌دم، لباس نظامی هم پوشیدی میفرستنت دادگاه نظامی پدرتو در میارن.

تهدیدم کرد که می‌زنمت و فلانت می‌کنم. بهش گفتم دختر مردمو اغفال می‌کنی، نامه رو می‌خوای بیا کلانتری و ................

رفیقم میگه یارو ترسید و بی‌خیال شد و ول کرد رفت.

امروز دوستم اومده بود پیشم نامه رو داد بهم خوندم. بعضی جاهاش یه حسی مثلبهم دست می‌داد، بعضی از جاها هم حالم بهم می‌خورد.

به قسمت‌های از این نامه توجه کنید:

بهترین زندگی من تپش قلب توست. شب و روز دعا می‌کنم که تو زودتر خدمت را تمام کنی بیایی تا آخر عمر با هم باشیم............ اگر با فرارمون موافقی پشیمان نیستی روز جمعه ساعت ۱۱:۳۰ بیا کنار پل من به مدینیه( که حتما یکی از دوستای این دختره بوده یا شاید نا مادریش)می‌گم میرم خیاطی، من هم میام اونجا تا فرار کنیم.

در پایان این نامه هم که فوق‌العاده بدخطه یه شمع کشیده شده و این جمله رو نوشته:

اگر برای دنیا یک نفری، برای یک نفر تمام دنیای.

خلاصه الان می‌فهمیم که دوست من چه کار بزرگی انجام داد و از فرار یک دختر به صورت کاملا ناخوآگاه جلوگیری کرد. بابا ایول فرزاد



 
 

سلام

هیچی درس نخوندم

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چیکار کنم

همش رو هم دیگه تلمبار شده



چهارشنبه ۱۳۸٦/۱/۱٥نوشته شده توسط: یک پسر برق گرفته! دست نزن برق داره()
 
تا حالا شده يا نشده؟؟؟؟؟فکر کن!!!!

سلام

تا حالا شده که با خودتون تصمیم بگیرین که بشینین پایه تلویزیون(بدون اینکه بدونین چه برنامه‌ای داره پخش میشه) و چند ساعتی از وقتتون رو بگذرونید.

خوب، حتما این اتفاق هم براتون افتاده که از شانس بد شما وقتی می‌شینین پایه تلویزیون و کانال‌ها رو عوض می‌کنید(کسی ندونه فکر می‌کونه حالا چندتا کانال داریم!!!) هیچ برنامه درست حسابی که شما خوشتون بیاد پخش نمی‌کنه، و حسابی ضد حال می‌خورین

بعضی وقت‌ها هم اصلا حس اینکه پایه تلویزیون بشینین رو ندارین، کنترل رو می‌گیرین دستتون(البته اونای که پیشرفته هستن) با این پیش زمینه فکری که برنامه جالب و خوبی درحال پخش نیست کانال‌های تلویزیون رو یه مرور می‌کنید، یهو یه چیزی می‌بینی و می‌گی: بابا ایول یه برنامه توپ در حال پخش شدنه.

این دقیقا نقل منه!! عید امسال تلویزیون انواع و اقسام برنامه‌ها رو پخش کرد. فکر می‌کونم روزی ۵-۶تا فیلم هم پخش می‌کنه. ولی من ماکزیمم روزی۴-۵ ساعت تلویزیون نگاه می‌کنم.

ولی همین چند باری هم که نشستم(به غیر از چند مورد) از شانس خوبم یه فیلم توووووووووووووووووووووپپپپپ دیدم، نمونش همین امروز که فیلم <اتاق امن> رو دیدم. واقعا کفم برید. هیجان فیلم دقیقا از دقیقه ۱۰ شروع می‌شه و تا ثانیه‌های آخر ادامه داره. یا فیلم <اگر می‌تونی منو بگیر>، یا <دالان مارپیچ> که بنظر میاد بهترین فیلم‌های نوروز امسال بوده(البته باز هم فیلم خوب نشون داده شده ولی من ندیدم)

اگر یخورده فکر کنید مطمئنا این اتفاق هم برای شما افتاده.



 
همه‌چی و هيچی!!!

سلام

می‌خوام یه چیزی بنویسم که همه چی باشه!!!

اگه گفتی چی؟؟؟؟؟؟؟

................................................................................................................

................................................................................................................

................................................................................................................

................................................................................................................

................................................................................................................

بی زحمت هر چی که دوس داری به جای این نقطه چین‌ها باشه، برای خودت بخون؟

آخی خودمو راحت کردم، نمی‌دونستم چی بنویسم. این دیگه اند تنبل بازیه!!!!



 
توی ژاپن اتفاق افتاد(يه داستانه)

سلام

امروز می‌خوام یه داستان تعریف کنم. این داستانو معلم حرفه و فن سال سوم راهنمائی برای کلاس ما تعریف کرد، ولی چون جالب بود تو ذهنم مونده. حالا راسته یا دروغه من نمی‌دونم. (معلم ها که دروغ نمی‌گن!!!! می‌گن؟؟؟؟؟؟؟)

یه دزدی تو ژاپن بود که پلیس‌ها نمی‌تونستن بگیرنش و همیشه از دستشون فرار می‌کرد.

یه روز برای دزدی به یه شرکت چند طبقه می‌ره. می‌ره و از طبقه بالا که اتاق رئیس اونجا بوده پولها رو بر می‌داره، در حال فرار کردن از ساختمون بوده که می‌بینه یه چراغ توی راهروی که داشته می‌رفته بیخود روشن بوده. چراغ رو خاموش می‌کونه. خاموش کردن چراغ همان و قفل شدن درها و به صدا در اودن آژیر خطر همون.

بعد از این که پلیس گرفتنش، بهش گفتن: تو که پولها رو برداشته بودی، چرا چراغو خاموش کردی؟؟؟

دزد ژاپنی قصه ما در جواب می‌گه: من از شرکت‌های بزرگ و آدم‌های که ثروت زیادی داشتن پول می‌دزدیم و به ملت ژاپن کاری نداشتم. ولی برق این چراغ مال همه مردم ژاپنه، من نمی‌خواستم که به همه مردم ضرر برسه!!!!!!!

با خودم هستما!! یه خورده یاد بگیر مقداد.(البته به در گفتم که دیوار بشنوه)



 
تست پيش دبستانی

سلام

این یه سوال بود که از بچه های پیش دبستانی پرسیدن.

همه بچه‌ها تونستن جواب صحیح رو بدن. سوال این بود:

اتوبوس به کدام سمت در حال حرکته؟

قبل از اینکه جوا بو ببینی فکر کن ببین می‌تونی حلش کنی؟

                 

جواب های ممکن: سمت راست یا چپ

فکر کن، تو می‌تونی!!!!!!!

هنوز نمی‌دونی؟

باشه خودم بهت می‌گم.

بچه‌ها گفتن به سمت چپ. وقتی ازشون پرسیدن چرا فکر می‌کونین سمت چپ داره میره.

گفتن: چون که در اتوبوس دیده نمی‌شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الان چه احساسی داری؟؟؟می‌دونم! منم همینطورم!!!!!!

                                           

             منبع:http://www.goonagoon.nasseh.ir/atcl_pre-school-test.htm



 
چند نکته جالب در مورد بدن انسان

سلام. دیدم جالب گفتم بذارم شما هم بخونین

 فاصله بين مچ دست تا ارنج برابر با طول کف پا است .

قلب شما روزی ۱۰۱۰۰۰ بار ميتپد. دهان شما روزی يک ليتر بزاق توليد ميکند .

 به طور متوسط هر انسان ميتواند يک دقيقه نفس خود را حبس کند رکورد اين ماده در جهان ۷.۵ دقيقه است.

به طور موسط شما روزی ۵۰۰۰ کلمه صحبت ميکنيد که ۸۰٪ ان با خودتان است.

 ! در ۱۵۰ سال گذشته ميانگين قد افراد در کشور های صنعتی ۱۰ سانتی متر رشد داشته است .

 ازدست دادن تنها ۱٪ از اب بدن موجب تشنگی ميشود.

مردان روزی ۴۰ و زنان روزی ۷۰ تار مو از دست ميدهند. (برا همینه که زنها کچلن)

يک انسان ۸ ثانيه بعد از قطع گردن به هوش ميماند.

عضله ای که به شما امکان چشمک زدن ميدهد سريع ترين عضله بدن است شما به طور متوسط ۱۵۰۰۰ بار در روز چشمک ميزنيد.زنان دوبرابر مردان چشمک ميزنند .!!

حدود ۱۳٪ مردم چپ دست هستند . اين رقم در گذشته ۱۱ ٪ بود .

ناخن های دست ۴ برابر سريعتر از ناخن های پا رشد ميکنند .

حدودادو سوم وزن بدن از اب تشکيل شده است .۹۲٪ خون ۷۵٪ مغز و۷۵٪عضلات از اب تشکيل شده اند



 
تازه وارد اومد(سال ۸۶ رو می‌گم!!!!)

سلام 

۶۵ پر

۶۶پر

۶۷پر

.

.

.

سال ۸۵ تو هم بپر

سال ۸۶ تو کجا می‌خوای بری؟ تو که تازه اومدی. ۳۶۵ روز باید مهمون ما باشی. تازه گیرت آوردیم، می‌خوایم برامون یه سال بهترین خاطره‌ها رو رقم بزنی. زِپِلِشک فِک کرده بهمین راحتی میزاریم بره!!!!!!!!!!!!

برای من ۲۰ سال گذشت! برای شما رو نمیدونم.

سال ۸۵ هم با همه خوبی‌ها و بدی‌هاش تموم شد و به تاریخ پیوست. برای من که یکی از بهترین سال‌های زندگیم بود. برای شماها چطور؟ امیدوارم برای شما هم خوب بوده باشه. اانشاالله در سال ۸۶ بتونیم آدم‌های مفیدی برای کشور و خانوادمون باشیم(شاید هم مفید برای دنیا، خدا رو چه دیدی؟)