به خاطر يک مشت دلار!!!

سلام

به دوستش گفت: بورو بجام امتحان بده، استاد پخمه تر از اونیه که بفهمه بجای من سر جلسه نشستی، من چیزی نخوندم.

 بهش گفت: چقدر می‌دی؟

جواب داد: برای رفتن سر جلسه هزار تومن و به ازای هر نمره‌ای هم که بگیری هزار تومن دیگه بهت می‌دم.(امتحان از ۶ نمره بود)

(دو نفر دیگه هم ‌اینکارو کردن ولی سر رفاقت نه پول.)

رفت امتحان داد. گفت: سخت بود، شاید ۳ بگیرم.(یعنی ۴ هزار تومن می‌گیرم، تازه شاید)

یه هفته بعد یکی ۴تاشونو لو داد(دشمنیش هم سر....... بود، شاید بتونین حدس بزنین)

استاد فهمید. گفت: ۲۵/۰ بهت می‌دم، میفرستمتون کمیته انضباطی، یه ترم تعلیقتون کنن و .......

این بود قضیه ۴ تا از هم دانشگاهیای من که بخاطر هیچ و پوچ(فقط بخاطر یک مشت دلار) این بلا اومد سرشون.



چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/۳٠نوشته شده توسط: یک پسر برق گرفته! دست نزن برق داره()
 
فرشته ای از جانب خدا!!!

سلام

لای کتابارو باز نکردی، روزهای امتحان از راه می‌رسن. شروع می‌کنی به خوندن کتاب‌های که حتی نمی‌دونی در چه موضوعی توشون مطلب نوشته شده.

این درسا الکی نیست که بتونی با ۲ شب خوندن پاس کنی یا نمره‌خوبی ازشون بگیری.

۸ صبح امتحان داری. تا ساعت ۶ صبح درس می‌خونی. با ۲ ساعت استراحت توی ۲۴ ساعت گذشته می‌ری دانشگاه. تنها امیدت دوستاین که درس رو خیلی خوب خوندن و مهم تر از اون مراقب جلسه.

با دوستات یه ترکیب رویایی می‌چینین، امروز می‌تونی نمره‌ای بگیری که باعث بشه مشروط بشی یا نمره‌ای بگیری که معدلت یهو یه جهش کنه.

به چی‌بستگی داره؟؟؟؟ به مراقب جلسه.

اون مراقب می‌تونه فرشته‌ای از جانب خدا باشه که هدفش خدمت به خلقه و یا ............



 
فاطمه، فاطمه است

خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

                                         <دکتر علی شریعتی>

شهادت فاطمه زهرا(س) را به تمامی دوست داران این بزرگ زن عالم تسلیت عرض می‌کنم.

(امیدوارم که مثل همیشه مواظبم باشه)



 
جوری می‌نويسم که قبلا ننوشتم!

سلام

افکارم بهم گره خورده، گره‌های کور. گره‌های که فقط با دندان باز می‌شود. حیف، حیف که دندان‌هایم به افکارم نمی‌رسد، حالا من مانده‌ام با مشتی افکار درهم برهم. شاید از یک قیچی استفاده کردم، نمی‌دانم، شاید. شاید هم نه!! آره شاید هم نه! بهتره کمی‌بیشتر فکر کنم.



 
دلم واسه نوشتن توی وبلاگم تنگيد!!!!

سلام

حالا من خیلی درس خونم که به خاطر امتحانا این چرت و پرتای وبلاگم رو تعطیل کنم؟ (مقداد تو که خودت رو می‌شناسی)

پس من تصمیم گرفتم بنویسم تا با این کارم مشتی بر دهن استکبار جهانی زده باشم.



 
يا امروز يا فردا! هيچ گريزی ازش نداريم...

سلام

نمی‌خواستم تا آخر امتحانا چیزی بنویسم. اما...

اومدم بنویسم که دایم از دنیا رفت.

لطفا برای شادی روحش یه صلوات بفرستید.



 
بوی امتحان به مشام می‌رسه!!!!!

سلام

می‌بینین چه زود سال تحصیلی تموم شد و امتحانا رسید! و ما موندیمو یه مشت جزوه و کتاب که خدا وکیلی نمی‌دونم چی توشون نوشته شده!

خوب منم که تو دوره سال خدا رو شکر درس نخوندم این روزها حسابی سرم شلوغه و باید به جای این خزعبلاتی که توی وبلاگم می‌نویسم بشینم و درس بخونم. امتحاناتم از ۱۷هم تا ۲ تیر (حال می‌کنین دانشگاه ما چه زود رها می‌کونه ما رو)

خوب پس دوستان تا بعد امتحانا خدافظ. واسم دعا کنید



 
می‌خوام يه چيزی بگم که خودم نگفتم!

سلام

امروز بعد مدت‌ها رفتم بهشت‌آباد(قبرستان اهواز) و یه سری به درگذشتگان زدم. البته با یکی از دوستام بودم، بعد از سر زدن به ائنای که دیگه بین ما نیستن به پیشنهاد دوستم مجید، رفتیم مزار شهدا. اونجا بالای یکی از مزارها چیطی نوشته شده بود که شاید قابل تامل باشه. نوشته شده بود:

فرازهای از وصیت نامه دانشجوی حقوق قضایی شهید سعید روشن بخت:

ارزش زندگی در زنده بودن نیست

آنچه به زندگی ارزش میدهد

چگونه زیستن آن است

گاهی زیستن عین مرگ

و گاهی مرگ عین زندگی است.

امامان ما به ما آموختند

چگونه باید زیست و چگونه باید مرد.



 
يکی بياد به اين حالی کنه!!!!

سلام

اگه پست های قبلی رو خونده باشین می ‌دونین که ما یه کافی‌نت داریم. یه روز تو کافی نت بودم(۱۵ روز عید اونجا کار می‌کردم) یه عرب خیلی گنده وارد شد، از وجنات و بوی خیلی متبوعش معلوم بود که یه مکانیک یا یه همچین شغلی داره(قد بلندی هم داشت). دست کرد جیبش و یه کارت موتور گذاشت رو میز. فهمیدم واسه کارت سوخت می‌خواد ثبت نام کنه.شروع کردم به وارد کردن مشخصاتش.(فقط به این فکر بودم که هر چه زودتر کارشو تموم کنم و شرشو کم کنه، چون مغاز رو بوی گند ور داشته بود)

بهش گفتم آقا سریال شناسنامتون چیه؟ گفت شماره شناسنامه؟ گفتم: نه، سریال شناسنامه. گفت نمودونم. گفتم خوب اینجوری نمی‌شه! باید شماره سریال رو بدید به من. گفت: بابا یه چیزی وارد کن، رئیس پاسگاه رفیقمونه گفته فقط یه برگه بیارین از کافی نتمن گفتم نمی‌شه اینجوریاا. گفت: تو وارد کن مشکلی نیست. منم گفتم به درک، کی حالا بیاد به این حالی کنه که این ربطی به پاسگاه نداره و مدارک مال جای دیگس.

خلاصه بعد چند دقیقه یه چیزه دیگش مشکل داشت. بهش گفتم بیا با تلفن مغازه یه تماس بگیر بپرس.

اومد زنگ زد، بعدش رفت رو یه صندلی نشست. بعد من این صدا رو شنیدم.خخخخخخخخخخخخ توف.و کف مغازه با تف آقا آبیاری شد. البته یه لطفی هم به ما کرد و این بود که پای مبارکشون رو روی توفی کشید که ساید سبز رنگ بود

وااااایییی خداااااااااااااااا . تو اون لحظه فقط یه تفنگ می‌خواست تا از این زندگی راحتش کنم



 
استاد اين کار درست نيستاااااااااا!!!!!!!

سلام

تو یه پسری و این خیلی مهمه.استاد نمره های درس رو می‌زنه توی برد. نمرتو می‌بینی فک می‌کنی که نمره بهتری می‌گرفتی برای همین توی وقتی که استاد مشخص کرده با دوستت می‌ری در اتاقش. چند تا دختر منتظر هستن که برن داخل اتاق، نوبت اونا میشه، می‌رن داخل،(۲نفری با هم) در اتاق تا آخر بازه و می‌بینیشون که دارن چطوری با استاد چونه می‌زنن، که یه نمره‌ای بهشون بده، تو به دوستت نگاه می کنی و از این که داری این عشوه‌های دختر ها رو برای نیم نمره می‌بینی حالت بهم می‌خوره.(بعضی دختر ها واقعا با شخصیت هستن منظورم اون دسته از دختر ها نبود اشتباه نشه) بعد از کلی چونه زدن می‌بینی که استاد خودکار قرمز رو می‌گیره دستش و توی برگه اون دو تا دختر یه تغییراتی می‌ده.

حالا دیگه نوبت توه. تو یه پسری و این خیلی مهمه. می‌خوای با دوستت دو نفری برین داخل ولی استاد می‌گه یه نفر یه نفر. می‌ری داخل اتاق از اونجای که آدم شیطونی بودی سر کلاس استاد اسمت رو می‌دونه و برگت رو می‌گیره دستش و حتی اجازه نمی‌دیه که تو با دستات برگه رو بگیری و وارسی کنی. تو یه پسری و این خیلی مهمه.

خوب استاد می‌گه:اینجارو اینجوری نوشتی اشتباه، اونجا رو همینطور و..........

بعدش هم برگت رو می‌زاره توی پاکت.(تمام این اتفاقات توی ۱ دقیقه اتفاق میوفته) دیگه نمی‌دونی چیکار باید بکنی، از اتاق میای بیرون و به بقیه پسرها می‌گی: بابا فایده نداره این نمره اضافه نمی‌کنه، بعد هم اگه آدم با تربیتی باشی چندتا فحش درس درمون تو دلت به استاد می‌دی که چرا اینقدر تبعیض قائل می‌شه. یهو یه چیزی تو دلت دلیل این تبعیضو اینجوری می‌گه که: تو یه پسری و این خیلی مهمه.



 
به خدا اينو راست می‌گم!!!!

سلام

امروز رفته بودم پیش دوستام توی خوابگاه دانشجوئی.

یکی از دوستام داشت به خودش ادکلن می‌زد، بهش گفتم: علیرضا جای خاصی می‌خوای بری؟ گفت: نه!! دارم می‌رم دستشوئی

هممون خندیدیم.(حالا نمی‌دونم چرا داشت به خودش عطر می‌زد)



 
چند ثانيه ديگه می‌مردم!!!!!!

سلام

یکی از بچه های دانشکده تعریف می‌کرد که دیروز طبق اعلامیه که توی برد زده بودن رفتیم استخر دانشگاه، ولی نمی‌دونم چی شد که وقتی رفتیم داخل چند نفر از مسئولین استخر(که می‌گفت عرب هم بودن) چوب به دست داشتن میومدن طرف ما که یه دعوای حسابی راه بندازن، من هم برای اینکه دعوا نشه رفتم جلو و گفتم: آقا بی‌خیال بشین و دعوا نکینین(حالا خودش می‌گفت ما اصلا نمی‌دونسیتیم که چرا اینا اومدن که دعوا کنیم) تعریف می‌کرد که وقتی رفتم جلوشونو بگیرم یکی از این آقایون چماق به دست منو هل داد و پرت کرد توی قسمت ۴ متری استخر.

می‌گفت من هم که شنا درست و حسابی بلد نبودم، هی می‌رفتم ته استخر پامو می‌زدم به کف و میو مدم بالا و دوباره می‌رفتم پایین. که خلاصه یکی یه چوب طرفش گرفته بوده و آورده بودنش بیرون. بیچاره موبایلش هم سوخت.

واقعا اینجا دانشگاه؟؟؟؟؟؟