خوابهای رنگی و سحری!!!

سلام

(نوشته زیر ساخته تخیل منه و اصلا حقیقت نداره. اسمش هم داستان نیست، نمی‌دونم چیه!!!)

ماه رمضان بود. مامان و بابا رفته بودن شهرستان برای مراسم خاک سپاریه دختر عمویه شوهر خالم که در سن 117 سالگی در حال فووت کردن شمعهای تولدش چنان ذوق زده شده بود که وقتی به شمعها فوت کرد حضرت عزرائیل هم یه فوت مشدی بر روح پر فتوحش کرد و به ملکوت اعلاء پیوست.

حالا دیگه من مونده بودم و داداش کوچیکم، رضا. برای اینکه سحری بیدار بشیم هرچی ساعت بود کوک کردیم و بعد با خیال راحت کپه مرگمون رو گذاشتیم.

در عالم خواب داشتم می دیدم که سر سفره عقد نشستم همینجوری که صدای خش خش کشیده شدن قندها رو بالای سرم می شنیدم و از خجالت و حیا زیر چشمی پریچهره‌ی بقل دستمو رو می‌دیدم یکهو یچیزی خورد تو پهلوم. در یک لحظه فکر کردم که قضیه دروغم در مورد کلاه گیسم لو رفته و بابای عروس شاکی شده از اینکه من کچلم و یه سنگ ول داده طرف من، اما دیدم نه این خبرا نیست، داداشم داره می گه بلند شوووو، 10 دیقه دیگه اذانه و ما خوابمون برده. اون موقع بود که فهمیدم قضیه از چه قراره.

اعصابم خراب بود و دلم می‌خواست ادامه خواب رو می‌دیدم ولی درحالی که دنیا دور سرم تاب می‌خورد رفتم تو آشپزخونه تا یچیزی بوخورم، دیدم رضا شروع کرده به لمبوندن و  نون و ماست و پنیر و کره و برنج و نوشابه و هر چیز دیگه که به دستش می‌رسه رو داره هول می ده تو دهن همچون گاراژش و هر چند لقمه ای کهمی‌زاره تو دهنش، پشت بندش یه خیار ،بازمجون اندامی رو مانند دسته چرخ گوشت می کنه تو دهنش تا فرو رفتن غذا در گلوش سریع تر انجام بشه.

منم که زیاد گشنم نبود یه تیکه نون و پنیر برداشتم و در حال خوردن، رفتم تلویزیون و روشن کردم. دیدم یارو داره حرف می زنه. زدم یه شبکه دیگه: بووووووووووق. یه شبکه دیگه:جانوارنی را که مشاهده می کنید گونه کمیابی از بزمجه‌های حارجیه مقیم ایران هستند..........یه شبکه دیگه: ای گل ناز من، نغمه ساز من .....یه شبکه دیگه:فوتبال مونگولا و شنگولا!!!!!!!!..... یه شبکه دیگه، یکی دیگه، یکی دیگه........ولی نه!!! انگار خبری از اذان نبود. یه نگاه انداختم به ساعت: یا جدّاااااا. ساعت که3:25، گفتم شاید چشام درست نمیبینه عقربه رو جابجا می‌بینم. ولی انگار چشمام درست می دید. ساعت دقیقا 3:25 بود ولی داداش من که دست کمی از موش کور نداره، عقربه ساعت رو یک ساعت جلو تر دیده بود.

منم رفتم و چنان پس گردنی بهش زدم تا 2 چیزو خوب بفهمه اول اینکه چشمشو باز کنه و ساعت رو درست ببینه چون ممکنه عقد ۲ نفر و بهم بزنه و دوم اینکه اگه دید یکی تو خواب لبخند زده و یجورایی داره واسه خودش خواب شاه پری یونو می بینه نزنه تو حالش و بیدارش نکنه. ولی  جدا عجب پس گردنی بود، دلم خنک شد.

 

پ.ن:حال دختر عموم هیچ تغییری نکرده و هنوز توی کماس و هنوز التماس دعا دارم ازتون.

پ.ن:خوشحال می‌شم دوباره هرکس به هر اندازه‌ای که می‌دونه متنمو نقد کنه تا بتونم بهتر بنویسم.

درپناه فاطمه زهرا(س) باشید



 
ثواب می‌خوام ببرم!!!

سلام

یکی از بهترین کارا تو این ماه که می‌دونین چیه؟ من خواستم زرنگی کنم و یخورده ثواب ببرم.برا همین لینکشو اینجا می‌زارم که شما ترغیب بشین اینجوری هم تو این کارای خوب خوب شرکت داشته باشین.

مطمئن باشین خوندن یه صفحه قرآن اصلا وقتتونو نمي‌گیره. دختر عموم رو هم دعا کنین چون هنوز توی کماس و حالش هیچ تغییری نکرده

پس یه سری به این لینک پایین بزنین و ثبت نام کنید(هرچند می‌دونم خیلیاتون قبلا ثبت نام کردین)

شرکت در ختم جمعی قرآن فقط با خوندن یک صفحه

در پناه فاطمه زهرا 



چهارشنبه ۱۳۸٦/٦/٢۱نوشته شده توسط: یک پسر برق گرفته! دست نزن برق داره()
 
حرفهایی که فقط حرف ماند!!!

(قبل از هرچیز لطفا برای دختر عموم که توی پ.ن پست قبل در موردش نوشتم خیلی دعا کنید،خیلی. متشکر)

 

سلام

 

روز تعطیل بود و با دوستان رهسپار کوه و دشت شدیم. هوا سرد بود و از میانه های راه چیزی بر من فشار می آورد اما فشار کوله پشتیم نبود. برای استراحت جایی را انتخاب کردیم با عجله ای وصف ناشدنی جایی خلوت در پس سنگی بزرگ که کنار رودخانه بود یافتم و تمرگیدم و طبق عادت معهود شروع کردم به دست شنا زدن در افکارم و از آن همه سرسبزی همچون خری که با دیدن یونجه به وجد می آید مشعوف شده بودم و طبع شعریم گل انداخته بود و سرودم: اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده/اصلا به تو چه حتما اینجوری حال کرده. هرچه در افکارم مستغرق تر می شدم آن فشار قبلی کمتروکمتر می شد.

اما ناگهان بوی گند و کثیفی رودخانه رشته افکارم را مانند بز میانسالی که توانایی خوردن طنابی را ندارد به قهقرا برد و از روی دلگیری گفتم: بر سر رودخانه نشینو گذر زباله ببین. در حال بلغور اینچنین شاهکارهای شعر معاصر بودم که بادیدن پوسته شناور چیپسی در آب شستم خبر دار شد که غاز گلگونی لخت‌‌لخت و "قطعة بعد اخرى" طعمه‌ي یک جماعت كركس صفت شده که برای گرفتن وام، یکی از سران را به رسم چیدن بادمجان به دور قاب و کمی خاراندن پاچه اش در بالای این رودخانه دعوت به خوردن غاز شکم پر به همراه پیتزا و سبزی و ماست با 5/1 درصد چربی و چیپس کرده اند.

و درحال ترسیم صحنه فنا و زوال غاز نگون بخت در ذهنم بودم که بیاد شعر سهراب افتادم که می گفت: آب را ول نکنید .... شاید یک نفر در آب دارد میسپارد جان. اما مطمئن بودم که یک همچون آدمهایی فقط بفکر خویشند که باری از روی زندگیشان برداشته بشود و با بقیه چه کار است؟اما با این عصبانیت، باز هم احساس سبکی من رو به افزایش بود....

اصلا به نظرم آمد اینگونه بی توجهی که اینگونه افراد نسبت به طبیعت می کنند، شعر بابا طاهر باحجاب رو هم نقض می کند و از این به بعد باید بگوییم: به صحرا بنگرم پلاستیک می بینوم/ به رودخونه هم می نگرم، انگل می بینوم// به هر جا بنگرم کوه و در و دشت/ فقط آشغال بینم، قدت نبینوم.

درحال تحسین خود بودم بخاطر این همه طبیعت دوستی و اینکه هرگز طبیعت را آلوده نمی کنم و ..... اما چیزی که بیشتر توجهم را جلب می کرد سبک شدنم بود، اینکه گویی 10 خروار شن را از روی دوشم برداشته اند و هر لحظه ممکن است بال بگشایم و پرواز کنم.

اما این حالت لذت بخش به طول نینجامید و یکی از هم قطاران از پشت آن سنگی که نشسته بودم آفتابه ای را بطرفم پرتاب کرد و با حالت استیصال گفت: حضرت آقا اگر تعجیل به خرج دهید دوستان را از سنگ کلیه نجات داده اید!!!

تازه آنجا بود که فهمیدم علت سبک شدنم چه بوده! بی درنگ هرآنچه که گفته بودم را زیر پا گذاشتم و به رسم پیروی از شعر معروف:گر خواهی که دوستان نبینند هنرت را/ برخیزو بکش سیفون بالای سرت را. آفتابه را مملو از آب کردم و همه آنچیزی که روی دوشم سنگینی کرده بود و اینک روی سنگ های کنار رودخانه بود را به داخل جوب روانه کردم.

پ.ن:اینی که نوشتم اصلا خاطره نبوداااااا اصلا هم حقیقت نداشت اگه اشتباه نکنم این اولین داستان کوتاهیه که می‌نویسم. امیدوارم نظرهایی که می‌دین باعث بشه بهتر بنویسم. یادتون نره حتما نقد کنین!

در پناه فاطمه زهرا(س)باشید



 
و من برگشتم!!!

سلام

من همین امروز یعنی دوشنبه ساعت ۱۲:۳۰ به شهر شهید پرور اهواز وارد شدم و اردوی ۱۵ روزه خودم رو به شهر مشهد مقدس به پایان بردم.

وقتی پاتو می‌زاری تو حرم دقیقا می‌تونی احساس کنی که درهای آسمون باز شده و یه نور داره به صحنها و رواقها می‌تابه، یه نوری که هر چقدر هم که دلت کثیف باشه و کدر اونو تمیز می‌کنه و جا می‌ده. بهترین کار و لذت بخش ترین کار توی حرم امام رضا(ع) بنظر من، فقط و فقط خیره شدن به گنبد طلایی تو شب و دیدن ضریح از نزدیکه، از دیدن این صحنه هم اصلا سیر نمی‌شی مطمئن باش.

خوب حالا برم یخورده از خاطرات راه و کارایی که با بچه‌ها کردیم بگم:

یکی از شعارهای ما که به شوخی توی اردو بهم می‌گفتیم این بود: اول نماز بعد از غذا

بین حرکت قطار مشهد تهران و مشهد اندیمشک(چون بیلیط مستقیم برا اهواز نبوده) چند ساعتی الاف بودیم که بردنمون شاه عبدالعظیم حسنی. برای ناهار رفتیم یه کبابی اون بقل. منو چندتا از دوستام رو یه میز نشسته بودیمو داشتیم غذا می‌خوردیم که یکی از بچه‌ها گفت: نگاه کنید یه مو تو غذای منه!!! و یه موی کوچیک که اندازه یه موژه بود رو از غذاش بر داشت و گفت نمی‌دونم چرا موی دماغ آشپز افتاده توی برنج من. یکی از بچه‌ها گفت از کجا می‌دونی موی دماغش بوده؟ گفت مگه ندیدی یه چیزه سبز هم بهش چسبیده بود؟!!!!! بعد این حرف بسیار خنده رفت و همگی به خوردن غذا ادامه دادیم.

توی کوپه، به یکی از بچه‌ها گیر دادیم که: اه اه پاهات بو می‌ده و ازین حرفا. اونم هی پاشو بو می‌کرد و می‌گفت: بو نمی‌ده که! تا اینکه برای اثبات حرفش به یکی از بچه‌ها گفت بیا پامو بو کن ببین بو می‌ده؟ اونم قبول کرد. تا پاشو آورد بالا که اون یکی دوستام بو کنه، رفیقم به جای بو کردن، پاشو گاز گرفت(این حرکتش واقعا چندش بود) بعد من گفت: اه اه. غلامحسین پاشو بورو دهنتو بشور! اینو که بهش گفتم. تفشو تو دهنش جمع کرد و قورت داد  آقا ما رو می‌گی پکیده بودیم از خنده بعد رو کرد به اون رفیقم که پاشو گاز گرفته بود و گفت: جدا پات از همه پاهایی که تاحالا گاز گرفتم بد بو تر بود!!!(جدا که خنده‌ای بود ناجور)

می‌دونی ضد حال چیه؟ اینه که بری سفر و نمازتو کامل بخونی!!!(آخه ما اونجا ۱۰ روز کامل بودیم)

وقتی رسیدیم تهران، با بچه‌ها شروع کردیم مسخره بازی که: وای اینجا طهرانه(با لحجه عربی) یعنی ما الان تهران اومدیم. وای چه پیشرفتس و ازین چیزا که خیلیا ادعاشون می‌شه تهران داره. بعد یکی از بچه‌ها می‌گفت من دیگه بر نمی‌گردم ایران می‌خوام تو همین طهران بمونم.

اونجا که بودیم هر روز صبح کلاس داشتیم و بعد از ظهر همایش. پوستمونو کنده بودن(ملت فک کردن ما اونجا فقط رفتیم تفریح) یکی از همایشا موضوعش این بود: <مسیحیت صهیونیست> یه نویسنده‌ای آورده بودن که صحبت می‌کرد. با کلی فیلم و گزارش تصویری و کتاب. جدا چیزایی گفت که بنظرم ما مسلمونا و همه ایرانیا باید بدونن. اگه شد در موردش یه پست کامل و مفصل می‌زارم.

ای آقایی که اومدی زیارت فکر کردی برسی به ضریح دعات مستجاب می‌شه که شالتو می‌بندی به کمرتو به رفیقت می‌گی الان می‌رم یه زیارت مشتی می‌کنم و میام؟ چیزی در مورد حق‌الناس شنیدی؟

ای خانومی که با جیغ‌های وحشتناکت اعصاب زائرارو خراب می‌کنی!!! مگه تورو زور کردن که بری توی اون جمعیت کنار ضریح؟ چیزی در مورد حرمت مکانهای متبرکه شنیدی که اینجوری جیغ می‌زنی؟

اردو با همه خوبی‌ها  بدیاش تموم شد و فقط خاطره‌های شیرینش باقی موند.

پ.ن: شکوفه، دختر عموم پنج شنبه ماشینش توی شهر چپ می‌کنه و تا امروز تو کما رفته، یه پسر ۱ ساله و یه دختر ۶ ساله داره. تورو خدا براش دعا کنین حالش خوب بشه.

یا علی



 
اولين مطلب مخابره شده من از مشهد!

سلام

من زندم. تو دانشگاه فردوسی مشهد (که اگه اسمشو باغ فردوسی بزاریم بهتره) اسکان کردیم. ۱۸ ملیون واسه غذا و مکان از دانشگاه ما پول گرفتن(ولی بچه‌ها رو مجانی بردن) خلاصه اینکه غذای سلف دانشگاه در حد تیم ملی می‌مونه. یعنی ف نکنم تو هتل‌ها هم از این غذاها بدن(بچه‌های دانشگاه چمران همه انگشت به دهن موندن) و هی بهم می‌گن: خاک تو سرت، اگه ۲ تا، فقط ۲ تا تست ادبیات زده بودی الان اینجا درس می‌خوندی.

اردو مخطلته ولی نه اونجوریااااااااا(بی‌ادب نشین مملکت اسلامیه) تو قطار اهواز تهران فاصله بین واگن پسرها با دخترها ۲ واگن بود.(انصافا کف می‌کنین؟) بعد اون ما هی به شوخی می‌گیم: فاصله اتوبوسهامون حفظ نشده آقای راننده ترمز کن! یا بچه‌ها تو راه رفتن هواستون باشه که فاصلتون از فلان قدم کمتر نشه!

هوارو نگو که جدا بعدا از ۶ ماه یه همچین هوایی رو احساس کردن واقعا دل انگیزه. ما که در حال کف عظما هستیم.

فکر کن بعد از چند روز میری تو یکی از دستشوئی‌های ۲ طبقه حرم و مخصوصا با پله برقی(توجه کنین با پله برقی) برقی طبقه بالا و بری تو یه دستشوی و خلاصه ........... به به، چه شودصفا سیتی به این می‌گن! دروغ می‌گم بگو دروغ می‌گی!!!

تازه یه برق لب خریدم. با طعم شیرموز، آلمانیه اصل، ماتیکیهها وزنم ورم تو حرم خوشگل وشم.(نه آمووووووووووووووو اینجوریا هم نیست واسه اینه که لبام خشک نشه فقط شب که می‌خوام بخوابم می‌زنم، ولی اصلا فایده نداره کاش ایرانی می‌گرفتم)

در آخر بگم که این چند روز واقعا فهمیدم که معتادم، معتاد. مگه اعتیاد شاخ و دم داره؟ منی که روزی ۱۰ ساعت تو اینترنت بودم الان اصلا جنس گیرم نمیادخماره خمارم

پ.ن: اگه خدا بخواد چند روز دیگه میام تو نت دوباره و آپ می‌کنم و نظرهای خوبتونو می‌خونم ولی حقیقتا نمی‌تونم بیام به وبلاگاتون خیلی وقت اینجا کم دارم. آخه از سرویس خوابگاه جا می‌مونم. اگه بهتون سر نزدم ببخشید.(این پست غلط گیری نشده پس منو ببخشید بخاطر اشتباهاتم)

یا علی