فرار!!!

- ولم کن دیگه!!!

-*عمراً، مگه الکیه؟

-می‌خوام فرار کنم ازت!!!

-*دنبالت میام!!!

-(البته زیاد هم ازت بدم نمیاد، یعنی یجورایی هم خوشم میاد ازت)

پ.ن: افشین دمت گرم، نجاتم دادی!!!

پ.ن:دوباره قاط!!!!

پ.ن: میلاد اونی که من خیلی چاکرشم، خیلی نوکرشم، خیلی بهم حال می‌ده، می‌رم پیشش تحویلم می‌گیره، وقتی می‌رم خونش آروم می‌شم، خیلی پولداره، باحاله، باصفاس، خیلی مشتیه،  خیلی دوسش دارم و ...سلطان عشق امام رضا(ع) رو به همتون تبریک می‌گم. جدا هوای مشهد زده به سرم.

یا علی



 
تجربه‌ای از نوع برقيش!!!

سلام

*جمعه شب با چندتا از دوستان بیرون بودیم، از اول نادری(بقل رودخونه کارون) که یه پل عابر پیاده برقی داره داشتیم رد می‌شدیم که مجید گفت: مقداد پایه‌ای برخلاف جهت حرکت پله‌های پله برقی بریم بالا(یعنی حرکت پله‌ها به سمت پایین بود ما به سمت بالا بریم) من گفتم نه، بیخیال. چند ثانیه نگذشت که گفتم: نه بچه‌ها، بیاین بریم! حال می‌ده حتما(آخه من همیشه دلم می‌خواست این کارو تجربه کنم، خداییش خیلی وقت بود بهش فکر می‌کردم). خلاصه ۴ نفری بصورت ۲ به ۲ کنار هم شروع کردیم به بالا رفتن. آقا نمی‌دونی چقدر حال داد، مخصوصا اینکه یکی از بچه‌ها یه صدایی شبیه جیغ از خودش در میوورد و ما در حال خنده به سرعت پا روی پله‌های بعدی می‌زاشتیم ولی این پله‌ها تموم بشو که نبودن. ولی جدا این یه تجره فوق‌العاده باحال و خفن بود مخصوصا اینکه طول خیلی زیادی هم داشت.شاید به روز جمعه دوباره......

*در دانشکده الهیات از این برقیاس که خود بخود باز می‌شه. یه مدت پیش یکی از دوستام بهم گفته بود پایه‌ای سریع بدویم طرف در ببینیم در باز می‌شه یا ..... گفتم باشه بیا بریم!! ولی گفت: نه خوب بیخیال.

امروز دوباره داشتیم می‌رفتیم دانشکده الهیات که دوباره گفت مقداد در برقی. منم با دو ۴ تا پله رو در ۲ گام رفتم و به امید اینکه در باز بشه به سمت در دویدم ولی...... بوف، خوردم تو شیشهنه، نخوردم، شوخی کردم ولی جدا شانس آوردم با اون سرعت تونستم خودمو نگه دارم. فکرشو هم نمی‌کردم اینقدر در پخمه‌‌ای باشه.

*حدود ۱۰ روزی برگه‌های کلاسورم تموم شده بود. از بچه‌ها برگه می‌گرفتم. خیلی کار جالبیه، تو هر کلاسی یه ۴ - ۵ تا برگه از یکی می‌گرفتم(آخه هی یادم می‌رفت بخرم، یه بار هم رفتم بخرم تموم کرده بود) خلصه جزوم پر شده از برگه‌های با مارک های مختلف(یکی نیست بهشون بگه بابا پاپکو بخرین) دیروز برگه‌ گرفتم. امروز سر کلاس دوستم دید دارم می‌نویسم حرفای استادو رو برگه بهم گفت: ایندفعه از کودوم بدبختی برگه گرفتی؟ گفتم بابا مال خودمن ایندفه.

ولی جدا تصمیم دارم یبار رکورد این کار رو بشکونم(نخریدن برگه کلاسور)

پ.ن: اینجا فکر کنم شده دفتر خاطرات!!!

پ.ن: مدیر گروهمون خیلی آدم بیخودیه! حالمو بهم می‌زنه! نامرد.

پ.ن: خیلی بهتر شد! اینجوری فکر می‌کنم!

یاعلی



 
کولر، خاموش، روشن

سلام

کلاس: کلاس استاد پیمان(یه خانوم مهربون که من به بچه‌ها می‌گم این خانوم از بس مهربونه باید بره دبستان درس بده، هرچند دانشگاه هم همون دبستانه فقط یخورده بزرگ تره)

درس: ریاضی مهندسی، مبحث توابع درجه دوم و تابع موج و غشاء و ایزین چرندیات.

من و دوستام مثل همیشه آخر کلاس نشسته بودیم و فقط می‌نوشتیم، از چیزایی هم که استاد می‌گفت حتی یه کلمه هم نمی‌فهمیدیم، فقط می‌‌نوشتیم.

بقل دستیم گفت: من سردمه می‌خوام کولر و خاموش کنم، گفتم: بشین بچه، هوا به این خوبی!!!

بلند شد رفت کولر و خاموش کرد، آقا ما رو می‌گی! از همون موقع که ئکمه کولر رو زد شروع کردیم به گفتن اینکه: وای چقدر هوا گرمه، اصلا درسو نمی‌فهمیم و با دست خودمونو باد می‌زدیم و ازین کارا طوری که تمامی بچه‌های آخر کلاس متوجه می‌شدن ولی استاد نمی‌شنید.

بعد چند دقیقه که هی ما ازین حرفا زدیم، گفتیم که گرمه! یکی از بچه‌ها رفت و کولر رو روشن کرد، این دوست ما هنوز دکمه کولر رو برای روشن شدن نزده بود که ما شروع کردیم به گفتن اینکه: وای چقدر هوا سرده، مردیم از سرما و دستامونو بهم می‌مالوندیم که یعنی گرم بشیم خلاصه همه داشتن اون آخر می‌خندیدن که یهو دوباره یکی از ترم بالایا که اونطرف کلاس بود بلند شد کولرو خاموش کرد.

اصلا فیلمی بود، ما دوباره شروع به حرفامون در مورد گرما کردیم تا یکی از بچه‌ها بلند شد دوباره کولرو روشن کردو دوباره حرفای ما درمورد سرمای هوای کلاس.

اصلا بعضی از کلاسا و بعضی از مباحث درسی میطلبه که آدم هر کاری کنه غیر گوش دادن به درس اینم یه نمونش بود دیگه.(ازین کارا زیاد کردیم جاتون خالی)

پ.ن:از سر نزدن به شما شرمسارم، ولی جدا سرم شلوغه

پ.ن:از امروز برای برداشتن گام دوم از هدفهام تلاش می‌کنم، برام دعا کنید لطفا.

پ.ن:آخرش یروزی باید تسلیم شد.(این به حرفای تو این پست هیچ ربطی نداره ربطش یجای دیگس)

در پناه خالق بی همتا



 
ایول، تو چقدر تيزی!!!

سلام

آقا من یه دوستی دارم(شاید بشه گفت داشتم) که هنوز چند ماه از سربازیش مونده، کار درست و حسابی هم نداره، شنیده‌بودم که سیگاری هم شده، بابای پولداری هم نداره، قیافه و تیپ هم، نه! اونو هم خداییش نداره، اگه حقیقت رو بخوام بگم خیلی زبل هم نیست، خلاصه شرایط خوبی در این برهه زمانی نداره ولی دیدم داشت به یه نفر می‌گفت: آقا پس چرا عروسیم نیومدی؟!!!!متوجه شدین چی گفتم؟ طرف رفته زن گرفته با این اوضاع و احوالش.

جل‌الخالق، ببینین توروخدا مردم دختراشونو چطور می‌ندازن تو چاه بعد می‌شینن هزار راه نرفته می‌بینن!!!

حالا من نمی‌خوام بگم من عالیم! توپم! خیلی از اون سر ترم ولی جدا اینو واسه همه کسایی که اونو می‌شناختن گفتم شاخ در آوردن.

منم به دوستام گفتم نگاه کنین! اگه اون می‌ره زن می‌گیره، من و شما باید بریم یه کامیون زن بگیریمبعد هی می‌گن خانواده‌ها سخت می‌گیرن، ببینین! این نمونش بود.(نگین که من از خود راضیماااااا هدفم از نوشتن این مطلب اصلا این نبود که بگم من از اون بالاترم)

پ.ن: بابا کی می‌گه آمریکا خوبه؟ هان؟ دٍ آخه اگه کشور خوبی بود به این استادای ما که دکترا نمی‌داد، با این وضع اسف بار درس دادنشون.

پ.ن: عارضم خدمت همه دوستای خوبی که دعا گوی دختر عموی من بودن که ایشون خدا را هزار مرتبه شکر از بیمارستان مرخص شدن و روز به روز در حال بهبود هستن. از همتون بابات دعای خیرتون ممنون.

پ.ن: برام دعا کنید که کلی کار ریخته سرم و حسابی مشغولم. شرمنده همه اونایی که به وبلاگشون سر نمی‌زنم، بصورت وحشتناکی کار ریخته سرمتورو خدا ببخشید. ببخشید!!!!.

در پناه فاطمه زهرا