آتش زد!!!

سلام
اونایی که منو چند ساله می‌شناسن توی محیط نت و یا دوستای بیرون دنیای مجازی که وبلاگمو می‌خونن ممکنه از خوندن این پست من متعجب بشن ولی خوب زیاد تعجب نکنید از قدیم گفتن آسیا به نوبت!
همیشه تو این وبلاگای زرد و آبگوشتی عشقولانه که می‌رم همون اول که ۴ تا شمع و گل و بلبل می‌بینم و قبل از اونکه اون مطالب سرشار از احساس و صد البته مشمئز کننده(برای شخص بنده) رو بخونم وبلاگ رو می‌بندم! یادمه از همون بچگی نسبت به این جور وبلاگ‌ها آلرژی داشتم!(اینو یه دکتر متخصص بهم گفت)
خوب شاید امروز هم یکی همین کار رو با وبلاگ بنده بکنه چون چیزی که عوض داره گله نداره!
نمی‌دونم اون موقع شب یا بهتره بگم او وقت صحر اونجا چیکار می‌کرد ولی خوب وقتی قرار باشه ٢ تا قناری توی این دنیای بزرگ همدیگر رو پیدا کنن شب و روز حالیشون نمی‌شه!!! دل آدم همون اول تالاپی میوفته پایین! مثل وقتی که سوار اسباب بازی‌های شهر بازی می‌شی، دقیقا یه همچین حسی به آدم دست می‌ده! احساس کردم شاعر واسه من سروده: زدم این فال و گذشت اختر و این فال به حال من دیوانه زدند.!!یا یجای دیگه همین شاعر در وصف حال من گفته:بشنو از نی چون حکایت می کند/عشق آمد و آتش به همه نی ها زد و خلاصه از این شعرا که همه در وصف حال و هوای منن!!!
اینکه بگم چه شکلی بود و این صحبتا ممکن نیست چون بهر حال مسئله نا.مو.سی میشه، خودتون که بهتر می دونید این مسائل رو،ولی توی همون لحظه اول فهمیدم که یا این یا هیشکس دیگه!!! اصلا تمام وجودم یک آتش فشان شده بود که داشت فوران می کرد!!!
تو همین فکرا غرق شده بودم و قبل از اینکه حرفی بین ما رد و بدل بشه دیدم که داداشم یه لگد درست درمون بهم زد و گفت: مقداد پاشو سحری بخور!!!

پی نوشت:
1- به این خواب ها می گن اصغاث احلام !!!
2- فحش هم نده داداش، جنبه داشته باش و بخند!
3- دعا یادتون نره، لطفا!
4- یا علی