ترشی لیته!

سلام
اوضاع حسابی قاراش میش شده! یعنی باید بیایی و ببینی تا بفهمی چی دارم می‌گم، حالا من و دوستام هرچی داریم ریشه یابی می‌کنیم ببینیم این قضایا از کجا آب می‌خوره به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم! موضوع چیه؟! آقا ازدواج اونم از نوع دانشجوییش!
این بچه های کلاس ما کلا تو همه چیز تکن! اون از درس خوندنشون و نمره آوردنشون و سوالای مزخرف پرسیدن سر کلاس و تمرین تحویل دادناشون اینم از این ازدواج کردنشون! کلا اینا خیلی حول هستن! نه یکی، نه دوتا، نه سه تا، ١٠ تا آقا، ١٠ تاااااااا!!!!! یعنی ۶تاشون(به عبارتی ١٢تا) هم هم کلاسیو و هم ورودی هستن بقیشون هم رفتن مخ یه ترم بالایی و ترم پایینی و دانشگاه آزادی و ... رو زدن و کیلیلیلیلیلیلیلی!!!! البته نه با این شدت یکم کمتر! ولی خوب بوش که میاد! این که چیزی نیست، این تب به گروه های دیگه هم سرایت کرده و یکی از بچه های مکانیک عروسی!!!! کرده! شیرینیشو دیروز خوردم!
با شرایط پیش اومده بنده پیشنهاد دادم به دوستام که علاوه بر جشن فارغ‌التحصیلی یه جشن ازدواج دانشجویی هم بگیریم دور هم باشیم!!!! بد گفتم؟!
مارو باش فکر می‌کردیم الان خیلی جوونیم و مونده تا برسیم به سن خر شدن !!! ببخشید سن ازدواج منظورم بود، ولی حالا یکی از همین دوستام اومده می‌گه: مقداد یالا زود یکی و پیدا کن واسه خودت!!!! عضب اوقلی موندیااااا
ای دل غافل چی فکر می کردیم چی شد!!!! یعنی من ترشی شدم از نوع 3 کیلو 1000؟
ولی من گفتم اول به عقد ارشد در میام بعد به عقد کس دیگه ای! بجون شما راست می گم!!!
یه سوال دیگه هم همش تو این کله ی منه، یعنی اول تو کلم نبود بعد یکی از بچه ها گفت ما هم دیدم فکر بدی نیست گفتیم داشته باشیم تو کلمون به درد می خوره! و اون اینه که این پسرا بودن که خیلی تیز بودن یا دخترا خیلی تیز بودن؟! یعنی اینا بودن که بعله یا .... دیگه خودتون که متخصص هستید بهتر می دونید من چی می گم! ولی خوب جای بسی سوال باقی مونده!
آقا در آخر هم یه دعا می کنم هرکی ترشیده دست گداییش رو ببره بالا و آمین بگه از ته قلبش: الهی ارزقنی زوجٌ خیلی جمیل، حاوی جهیزیهٌ کثیر و صاحب پدر پولدار پیر!!!!



 
چقدر سخته!
  • من از کنکور ارشد، بیشتر از خدا می‌ترسم.
  • راننده‌های جاده از تریلی، بیشتر از خدا می‌ترسن.
  • همسایه بقلیمون از صاحب‌خونش، بیشتر از خدا می‌ترسه.
  • دخترهای کلاسمون از سوسک، بیشتر از خدا می‌ترسن.
  • یکی از دوستام از استاد تربیت بدنیش، بیشتر از خدا می‌ترسه.
  • چوپونها از گرگ، بیشتر از خدا می‌ترسن.
  • مردم شرق آسیا از سونامی، بیشتر از خدا می‌ترسن.
  • دزدا از پلیس، بیشتر از خدا می ترسن.
  • جوونای فشن و خوش تیپ از گشت.ارشاد، بیشتر از خدا می ترسن.
  • بچه کوچیکا از باباشون، بیشتر از خدا می ترسن.
  • مغازه دارا از تعزیرات، بیشتر از خدا می ترسن.
  • کشاورزا از خشکسالی، بیشتر از خدا می ترسن.
  • مسافرای هواپیما از سقوط هواپیما، بیشتر از خدا می ترسن.

خدایا ما خیلی ترسو هستیم، یا تو ترسناک نیستی؟!

پی نوشت:
1- از همه دوستانی که برای پست قبلی کامنت گذاشتن تشکر می کنم!
2- چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی راحت بگن چنده!!!
3- اتفاقات خیلی جالبی داره میوفته تو دانشگاه بین بچه ها کلاسمون، حتما یه پست می زارم!!!
4- شما از چی می ترسین؟ (راستی... سلام!!!)



 
بهشت

احساس می‌کنم آنقدر در زندگیم بودی که بتوان یک پست را برای تو و خاطراتت در وبلاگم بگذارم هرچند وبلاگ طنز من کمی تلخ شود. هرچند کلمات خودمانی و عامیانه‌ام رنگ کتابی بودن و ادب به خود بگیرد.
بعضی چیز ها اول ندارند، یعنی وقتی فکر می‌کنی نمی‌توان بفهمی اولین باری که با پدر و مادر و خواهر و ما بقی اطرافیان نزدیکت آشنا شدی کی بوده من هم نمی‌دانم اولین خاطرات دیدن و احساس کردن شما کی بوده، اما می‌دانم مطمئنا باید خوب بوده باشد.
به خوبی یادم هست که برای من و بچه‌های قد و نیم قد دیگر داستان "خجَه شیرین" را با آن لحجه زیبای اصفهانی برایمان تعریف می کردید! و آن داستان که برایمان می خواندید" هفت در و بستی فاطولی، یه درو نبستی فاطولی" ... و چقدر زود گذشت!
اینکه بگویم برایت مفید و مهربان بوده ام گزافی بیش نیست چونکه سال تا سال می گذشت که شاید همدیگر را ببینیم، اما همیشه برایم جای سوال بود که چرا یک روز گوشی تلفن را بر نمی دارم و به شما زنگ نمی زنم و بگویم: سلام، دلم برایتان تنگ شده بود!!!
یادم هست سواد که نداشتید ولی خواستید که یادبگیرید. کتابهای دبستان ما را می خواندید، می خواندید از ریز علی و کبری و اکرم خانمی که ما در اوان کودکی خوانده بودیم و شما ...
چقدر زیبا بود املا گفتن ما بچه ها به شما و آن داستان های
چرا اینقدر خاطراتم با شما کم است که برای نوشتن چند سطر مشغول به اینقدر فکر کردن هستم؟!چرا؟!
خوب یادم هست که چند ماه پیش که به اصفهان آمده بودم چقدر اسرار کردید که شب پیش شما باشم و من به هزار بهانه گفتم که به خانه دیگر اقوام می روم! و روز آخر برای خدا حافظی صدایم کردید، و در دستانم چیزی را گذاشتی که به دورش دست مال کاغذیی پیچیده شده بود. دیدم که چند اسکناس دوهزارتومانی است و به هم نگاه کردیم با هم خندیدم تا آخرین خنده هایت را با آن عینک بزرگ و ته استکانیت و موهای سفید رنگ برفت در خاطرم ثبت کرنم!
مادر بزرگ آخر شفا یافتی و به آرزویت که همیشه میگفتی: خدا افتاده ام نکند، رسیدی!

کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (انبیاء آیه 35)

برای شادی روحش یک صلوات یا فاتحه ختم کنید لطفا!

یا علی