یاهو مسنجر!

آورده اند روزی مولانا شیخ مسنجر رومی من باب گذران وقت به اینترانت کانکت شدی و روم های مسنجر به جستسجو گشتی وبه هر روم که می رسیدی درشت می نوشت: انسانی ادیب و فاضل، ترجیحا مجرد و خوشگل از قونیه پی ام PLZ!!!
در این حین فردی با آی دی nazanin_maloos وی را پی ام دادی و چت آغاز شدندی. روزها بدین منوال سپری شدی و شیخ، نازنین را مرید ویژه و نازنین خود بر شمردی و کلاس دیگر مریدان کنسل کردندی و سحر تا به شام با وی به چت مشغول همی بودی و بر وی دریچه های عرفان می گشودی و شکلک قلب دار می فرستادی و love می ترکاندی و ...
روزی شیخ به نازنین گفت: ای نازی!!! ایام چت کردن ما از چهل می گذرد و هنوز دیده به جمال شما روشن نشده. عکسی از خویش برایمان send کن تا آتش ارادت ما نیستان وجود را آتش بزند. نازنین قبول نکرد؛ از شیخ اصرار و از نازنین انکار. آخر الامر حرفهای شیخ، کارگر افتاد و نازنین عکس خویش(صد البته با حجاب!!!) فرستاد.
نقل است که شیخ بعد از دیدن عکس عربده ای زد و از حال برفت. مریدان بر او مشک های آب ریختند و اوراد خواندند تا بهوش شد. چون مریدان علت این احوال جویا شدند شیخ گفت: وقتی عکس آن دلبرopen کردم تا بر خیال خام خویش، چشم بر جمال ماه رویی باز شود دختری را دیدم سبزه، با 2 چشم همچون کاسه خون، خال گوشتی و بزرگی بر دماغ همچون منقارش، سبیل هایی از بنا گوش به در رفته و آنچنان به من زُل زده بود که پنداشتم هر آیینه ممکن است از مانیتور بیرون پرد و مرا بدرد!!!
مریدان از شنیدن این مصیبت که بر شیخ وارد آمده بود بر سر و صورت زدند و شیون کشیدند و جامه دریدند و از حال برفتند!!!

پی نوشت:
١- سلام بچه ها، اوضاع و احوالتون روبراهه؟! من که اصلا حال ندارم بیام آپ کنم! آخه چرااااااا؟!؟!؟!؟!
٢- خدا وکیلی اینم شد جام جهانی؟!؟!
٣- دعا فراموش نشه! در پناه زهرای مرضیه(س)



 
نی نی کی میایی؟!

سلام

آقا ما داریم عمو می‌شیم! یعنی دایی که ٢ بار شده بودیم، الان دیگه داریم کم کم عمو هم می‌شیم! ولی این نی نی انگار نمی‌خواد بیاد اینجا؟! الان مامان عروسمون زنگ زد به مامانم گفت که دکترا گفتن باید عروسمون زودی سزارین بشه! ناراحت خدا کنه حال ٢ تاشون خوب باشه! حال من که خیلی گرفته! اصلا نمی‌دونم چیکار کنم!
بچه ها دعا کنید برا هر دوشون!
یا فاطمه زهرا خودت مواظب زهرا کوچولوی ما باش(داداشم می‌خواد اسم بچشو زهرا بزاره)
خدایا خیلی حالم گرفتهناراحت توکل بر خدا!

(خبرای بعدی رو همینجا میام می‌نویسم پیرامون این موضوع لطفا دعا کنید)

دخمل به دنیا اومد!!!!!!!!!!!!!!!!!

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

همین چند دقیقه قبل(ساعت ٨:٢٠ شب روز چهارشنبه ١٩خرداد ٨٩) زهرا کوچولوی داداشم به دنیا اومد!

ایشالا که قدمش برای همه خانواده خیر باشه!!!!!

عمو شدم! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانیشخند

هر دو سالمن خدا رو شکر! خدایا خیلی مهربونی!

در پناه زهرای مرضیه باشه ایشالا زهرا کوچولوی ما!



 
یک کلام!

مادرم، تا آخر عمرم نوکریتو کنم باز هم کمه!

همین!

میلاد زهرای مرضیه(س) مبارک!

به دادمون برس بی بی!



 
منو دوباره برق گرفته!!!

سلام

حاصل تموم کردن 28 تا خودکار و یک خروار چک نویسو 6 ماه تمام درس خوندن و چند کیلو چاق شدن و مهمونی و عروسی نرفتن و مسافرت و تفریح نرفتن و زُل زدن به کتاب و جزوه و تست این شد که منو دوباره برق گرفت!!!

واقعا خدا رو شکر می کنم که تو اون شرایط سختی که داشتم تونستم درس بخونم و به نتیجه ای که می خواستم برسم! ایشالا که روزیه همتون بشه!!!
خدا وکیلی من اصلا توی این 4 سال بچه درس خونی نبودم، اصلا خر خونی نکردم! تا قبل از تابستون پارسال هم حتی یک کلمه برای ارشد نخوندم! معدلم 14.26 بوده! یک ترم نزدیک بود مشروط بشم! کارگاه برق افتادم! نمره کنترل، مغناطیس و مدارم هم 10 شده(3 تا از درسای اصلی کنکور) نمره ریاضیای مهندسی و سیگنالم هم 12 بوده!
خدا می دونه روزی که شروع کردم به خوندن این بچه های دانشگاه وقتی شنیدن مقداد می خواد برا کنکور درس بخونه تو دلشون خندیدن! بعضی وقتا هم اون اولا یه تیکه هایی بهم مینداختن! درست مثل کنکور کارشناسی!!!
ولی بعد از اینکه آزمونای پارسه رو می دادم و رتبه هام میومد یکمی دیدشون عوض شد! می گفتن مگه می شه؟!؟؟! تو روی خودم می گفتن که شانسی تست می زنی! یه بار یکیشون گفت تو درسا رو نمی فهمی، فقط حفظ می کنی!!! خوب دیگه، شاید منم اگر 4 سال میز اول می نشستم و با هزار زور و پاچه خواری نمره های بالای کلاس رو جمع می کردم و می دیدم الان که وقت کنکور رسیده، یکی که همیشه میز آخر جاش بوده و میانگین نمراتش 12-14 بوده داره رتبه های خوبی میاره، حرسم می گرفت و این حرفا رو می زدم!!! به هر حال آدمیزاده دیگه!!! ما حلال کردم!!!!
ولی اینا برای من مهم نبود! من خودمو می شناختم، توکلم به خدا بود! هدفم هم برام روشن! برای من درس دانشگاه و نمره هیچ اهمیتی نداشت! وگرنه شاید ...
الان واقعا خدا رو شکر می کنم! واقعا هوامو داشت، چون خودش از اوضاع و احوال من خبر داشت! ولی حیف که عباس در نیومد! حیف که یکی دیگه از بچه های دیگه هم در نیومد! به هر حال شانس هم توی کنکور همیشه دخیله! ایشالا سال دیگه رتبه ای که لایقش هستن بیارن!
از همه اونایی هم که برام دعا کردن واقعا ممنونم! ایشالا شما رو هم برق بگیرهنیشخند
چیزایی که گفتم برا این نبود که بگم من یه مغزم!!! نه! اینا حرفای دل بود و چیزایی که دوست داشتم بنویسم برای آینده که بخونم و یادم بیاد این روزها!!!
در پناه زهرای مرضیه(س)