فارغ!

سلام

فارغ شدیم! آره آقا به همین راحتی فارغ شدیم رفتیم پی کارمون! دیگه گلاب به روتون گلاب به روتون مهندس شدم! یعنی همین چند روز پیش جشن فارغ‌التحصیلیمون بود اعلام کردن که مهندس شدم!

من و یکی دیگه از بچه ها مجریه برنامه بودیم، یکی دیگه هم بود که بنا به دلایلی رفت توی قیچی و سانسور شد! جشن بدی نبود، یعنی ماها که اون بالا بودیم و می‌دونستیم اون پشت چه دعوا و بزن بزنی بود بهمون خوش نگذشت و پشت میکروفون می‌خندیدیم اما اون پشت داد و بیداد بود و اعصاب خوردی که همش هم یه نفر مقصر بود! بگذریم!

منم چندتا متن نوشته بودم که اونجا خوندم! متنی که برای افتتحاح برنامه خوندم رو اینجا می‌زارم شماها هم بخونید!!! ۴ سال از بهترین روزای زندگیمون تموم شد، دیگه هیچوقت یه همچین روزایی رو نخواهیم داشت! هیچوقته هیچوقته هیچوقت...

متنم این بود:

  • شاید اونروزی که واسه ثبت نام اومده بودیم توی سالن تربیت بدنی فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که تا ساعت 10 شب سر کلاس استاد کرامت بودیم فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که با اساتید رفته بودیم بازدید از سد دز و شهید عباسپور فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که از شب تا صبح واسه امتحانای پایان ترم درس می خوندیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که ریگ توی غذای سلفمون پیدا می کردیم، فکر اینجا نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که به بوی سیگار تریای مهندسی شکایت می کردیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که نمرات قشنگمونو توی برد نگاه می کردیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که توی خوابگاه تو سر و کول هم می زدیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که تو کتابخونه مرکزی درس می خونیدم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که توی گرما منتظر اومدن اتوبوسهای دانشگاه بودیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که بخاطر مشروط شدنمون به زمین و زمان فحش می دادیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که برای یک امضای گواهی اشتغال بتحصیلمون یک هفته می دویدیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که روی سکوهای دم در دانشکده نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که در به در دنبال کپی کردن تمرینای درسیمون بودیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که پروژه آز ماشین رو از بچه های ترم بالایی می گرفتیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که آب سرویس بهداشتی دانشکده قطع شده بود، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که حراست نمی زاشت با تاکسی سرویس بیاییم توی دانشگاه، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که عددای گزارشکارارو از گروه های دیگه می گرفتیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که انتخابات انجمن علمی بود، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که یک خط قرمز از بالا تا پایین برگمون کشیده بودن، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که بخاطر برخورد مسئول آموزش ناراحت شده بودیم، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • شاید اونروزی که آزمایشگاه منطقی کلافمون کرده بود، فکر اینجاشو نمی کردیم...
  • فکر اینجاشو نمی کردیم که شاید، یه روزی مثل امروز، یه همچین جایی دور هم جمع بشیم، و با این دانشگاه و اساتید و دانشجوها خداحافظی کنیم و فارغ التحصیل بشیم!!!

در پناه زهرای مرضیه(س)