خدا در کمین!!!

سلام
چند هفته قبل تر از عید بود که اینجا بارون شدیدی بود. بارون از شب داشت می زد تا ظهر!!! اونایی که بارونای اهواز رو دیدن می دونن وقتی میگن بارون شدید بوده یعنی چی!!!
خلاصه بارون دم ظهر بند اومد و آسمون شروع به وا شدن کرد و ابرا داشتن کنار می رفتن و آفتاب داشت در میومد. چند ساعت به این منوال گذشت و ساعت 3 شد و من باید می رفتم دانشگاه! مادرم فرمودند که چتر با خودت ببر ولی من گفتم: ابرا رفتن و داره هوا صاف می شه!!!
باخیال راحت و با پای پیاده رفتم سر جاده و سوار تاکسی شدم و داشتم از هوای صاف و بهاری لذت می بردم که.... بارون با شدت خیلی زیادی شروع شد!!!! و قیافه منی که بدون چتر و کاپشن اومده بودم بیرون نگران
نشون به اون نشون که از تاکسی پیاده شدم و مسیر زیادی رو بعلت جمع شدن آب درب دانشگاه پیاده رفتم و وقتی حسابی موش آب کشیده شدم و به اتوبوس داخل دانشگاه رسیدم بارون بند شد و دیگه تا آخر شب یک قطره هم نبارید!!!
نتیجه گیری که از این اتفاق کردم: احساس کردم خدا توی کمین من نشسته بود و بعد از اینکه خیالم رو از بابت بارون نباریدن راحت کرد منو از سوراخ خودم بیرون کشید و وقتی که سوار تاکسی شدم و مطمئن شد که نه راه پیش دارم و نه راه پس، شیر بارون رو باز کرد و حسابی خیسم کرد و بعد از اینکه دید سوار اتوبوس شدم و دیگه خیس نمی شم شیر رو بست و از خیس کردن من کلی لذت برد!!! من هم خودم لذت بردم!!!! چاکر خودشو این کاراشم!!!


پی نوشت:
1-حال کردم از اینکه چقدر خواننده های با معرفتی دارم! امیدوار شدم!!!
2-اگر به وبلاگاتون سر نمی زنم باور بفرمائید بخاطر مشغله خیلی زیادمه!!!
3-در پناه یاس کبود