این روزهای من!

سلام

احوالات؟! روبه راهید؟! 

از اونجایی که حتی خودم وقت نمی‌کنم بیام و وبلاگم رو بخونم انتظاری هم از کسی ندارم که بیاد و اینجا رو بخونه! اصلا شاید وبلاگ نویسی دیگه کار قدیمیه شده و همه رفتن تو شبکه های اجتماعی و از این صحبتا! امیر(یکی از دوستام) هم برام کامنت گذاشته بود که: مقداد وبلاگ نویسی دیگه قدیمی شده, پاشو بیا تو فیس! بگذریم...

بعضی وقتها یاد قدیم میوفتم! یاد روزهایی که چه حالی می‌داد وبلاگ نویسی! اینکه می‌خوندم و می‌نوشتم! کلی رفیق مجازی داشتم! ای روزگار پیر شدیم رفت!

این روزها به شدت گرفتار شده ام! هم فکرم و هم جسمم! دلم خیلی می‌خواد خاطرات و اتفاقاتی که برام پیش میاد رو بنویسم! مثل همیشه اما یا حالش رو ندارم یا وقتشو!

هنوز هم چیزهایی برای نوشتن به ذهنم می‌خوره, چیزهایی که شاید اسمشونو بشه طنز گذاشت اما کو وقت نوشتن و جمع و جور کردنشون؟!

دو روز در هفته در یکی از دانشگاه های آزاد این کشور پهناور درس می‌دم. ذهنیتم نسبت به دانشگاه آزاد و 99.99% دانشجوهاش واقعا درست بود.

پروژه نهاییم کاری بس دشوار است. کاری که برای اولین بار در این مرز پر گهر قرار است انجام بشود ولی از آن کارهاییست که شاید بعد از اتمامش بعضی ها تره هم برایم خرد نکنند! و این است حقیقت!

علاوه بر اینها, در این یک عدد سر هزار سوداست و هدف و در دو جیبم هیچ و این نیز حقیقتی دیگر است که این روزها سخت گریبانگیر من است.

احساس می کنم نوشته های آخر این پست کمی فلسفی شده است و عن قریب فیلسوف شدنم, پس برای جلوگیری از این موضوع خداحافظ!!!!!

در پناه زهرای مرضیه(س)