سلام

شروع هر چیزی سخته و من هم نمیدونم از کجا شروع به نوشتن کنم و چی بنویسم که باحال باشه و شما خوشتون بیاد. از یکی از اتفاقای دانشگاه براتون میگم.

سر کلاس انسان در اسلام بودیم. استاد آدم با حالیه. یه آخوند اهل حال. هر کی یه چیزی میگفت و بچه ها می خندیدن. در این گیرو داد یکدفعه کلا س ساکت شد. یکی از بچه  به روش قل مراد شروع کرد به هان هان کردن. که یهو دیدیم یکی از دخترا (که خودش اول کلاس گفته بود روان شناسی میخونه) برگشت به این رفیقه ما گفت:خفه شو!!!!!! استاد هم عین خیالش نبود وایساده بود قضایا رو منگاه می کرد. خلاصه یه حرفای رد و بدل شد.

دختر گفت: هفته آینده برات دارم (من یاد دبستان افتادم که بچه ها می گفتن: اگه مردی سر خیابون وایسا)

پسر گفت: بوبرو بینم سیرابی (اگه نمی دونین سیرابی یکی از اعضای بدن گوسپند است)ببینم می خوای چیکار کنی.

 بعد کلاس هم این دعوای لفظی ادامه داشت که ما وارد عمل شدیم و رفیقمونو بردیم کنار. چون این رفیقمون سابقه خوبی تو دعوا نداره. اگه دعوا بشه ۱۰ تا میزنه خیلی طرف مقابل شانس بیاره می تونه یکی بهش بزنه. گفتیم نکش دختر مردومو

ولی خدایش مقسر دختره بود. همه بچه های کلاس به این مسئله ازعان داشتند.