فلافل تلخ!!!

صبح یک روز جمعه بود، تازه از اردویی که با بچه ها رفته بودیم برگشته بودم و وقت چندانی نداشتم که به خانه بروم زیرا باید سریعا خود را به جلسه کنکور آزمایشی می رساندم. بسیار گرسنه بودم، در به در دنبال مغازه ای می گشتم که بتوانم در کمترین وقت چیزی بخورم.

یک مغازه باز بود!ساعت 7:30 صبح یک فلافلی در مرکز شهر باز بود!سفارش یک فلافل دادم و شروع به خوردن کردم.چند نفر دیگر هم برای خوردن صبحانه به آنجا آمدند. مرد شکم گنده ای که تازه به مغازه آمده بود برای دیگران تعریف می کرد که: ما با بچه ها همیشه میایم اینجا و کل میندازیم که کی بیشتر می تونه فلافل بخوره، دیشب یکی از بچه ها بیشتر 7 تا نتونست بخوره، ولی رکورد دست خودمه با 9 تا فلافل در یک وعده!

در این حین و بین یک کارتن جمع کن، به در مغازه آمد، نگاهی به ما انداخت. از صورت رنگ پریده اش معلوم بود که مدتی است چیزی نخورده! بدون توجه به ما سرش را در سطل زباله ی بزرگ دم در کرد که هنوز ته مانده های ساندویچ های دیشب در آن مانده بود!نگاه همه به سمت او جمع شد اما چنان وا نمود کردند که کسی را آنطرفها ندیده اند.

مرد شکم گنده، شروع به خوردن ساندویچ سوم خود کرد، گویی شکمش مانند گردآبی است که سریع همه چیز را به سمت خود می کشد و می بلعد!!! کارتن جمع کن نیز مشغول خوردن تکه نانی بود که از شب قبل در سطل افتاده بود!!!

سفارش فلافل دوم را دادم!آماده شد، ساندویچ را گرفتم و پول را حساب کردم. به نزدیک مرد کارتن جمع کن رفتم و گفتم: بگیر؟ گفت: نه، من خوردم!!!! بلند گفتم:بهت می گم بگیر. فلافل را از دستم گرفت و من سریع از آنجا دور شدم!!!

پی نوشت:

1- سلام

2- حقیقت یا داستان فرق چندانی ندارد!

3- گاهی تلخ باید نوشت نه طنز!!!

4- چند روزی تشریفمان را می برند سفر!

5- یا هو