آفتاب!

قصد کرده بود که به غیر از ادعیه وارد شده برای این شب، تعدادی از نمازهای قضایش را هم بخواند تا دیگر چیزی از حق الله بر گردنش نباشد.

بعد از دعای قرآن به سر و خوردن سحری در مسجد، به خانه رفت. تقریبا یک ساعتی به اذان مانده بود و آنقدر احساس خستگی می‌کرد که تصمیم گرفت تا موقع اذان کمی استراحت کند.سرش را که بر بالشت گذاشت به خواب رفت...

وقتی برخواست، آفتاب زده بود...

پی نوشت:

١-ما را به دعا کاش فراموش نسازند......رندان سحرخیز که صاحب نفسانند

۲- قرآن با خودش نیاورده بود.موبایلش را برداشت،قرآن را run کرد و موبایل را بر سرش گذاشت.

3-شنبه راهی می‌شویم به سمت دوست!

4-سلام و خدافظ!!!