پنجشنبه!

پنجشنبه، وقتی دلت می‌گیرد می روی قبرستان، سر قبر دوستت که سرطان داشت، سر قبر...
و میِ‌بینی که چقدر زود قبرستان بزرگ می‌شود و هر روز کسی زیر خاک می‌رود...
 و می بینی که مردم می‌بینند و نمی‌فهمند و نمی‌فهمی!
پسری به تو خرما تعارف می‌کند و زیر چشمی دختر ره‌گذر پشت سرت را دید می‌زند...
زنی بر سر قبر نشسته‌است و با حرص از مادرشوهرش بد می‌گوید...
سنگ قبر مرمر یک میلیونی، شیرینی گران قیمت، موز و سیب و کیوی و ...
پسر 6 ساله‌ای که سطل و جارو بدست گرفته‌است...
دختری که گل قرمزی بدست گرفته همرنگ مانتوی تنگش و لبهایش و روسریه کوتاهش...
مردی زیر چشمی حواسش بود در گربه از بقل دستیش عقب نیفتد...
دختری فاتحه می‌خواند و اس ام اس می‌زند به دوستش(!)...
راننده تاکسی از شلوغی کرایه‌اش را چند برابر کرده...
می‌بینند و نمی‌فهمند و تو هم نمی‌فهمی ...
دلت گرفته‌بود، بیشتر می‌گیرد، فاتحه خوانده و نخوانده می‌روی، آسمان هم می‌گریست، شاید دل او هم گرفته بود...

پی نوشت:
1-افسوس که از محرم فقط پوشیدن لباس سیاه رو یاد گرفتم.
2-دروغ می‌گی کاش کربلا بودم، دروغ می‌گی!!!
3-بخدا ما مشکل داریم.
4-دلم گرفته!!!
4-التماس دعا، خداحافظ...



سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٠نوشته شده توسط: یک پسر برق گرفته! دست نزن برق داره()