حرفهایی که فقط حرف ماند!!!

(قبل از هرچیز لطفا برای دختر عموم که توی پ.ن پست قبل در موردش نوشتم خیلی دعا کنید،خیلی. متشکر)

 

سلام

 

روز تعطیل بود و با دوستان رهسپار کوه و دشت شدیم. هوا سرد بود و از میانه های راه چیزی بر من فشار می آورد اما فشار کوله پشتیم نبود. برای استراحت جایی را انتخاب کردیم با عجله ای وصف ناشدنی جایی خلوت در پس سنگی بزرگ که کنار رودخانه بود یافتم و تمرگیدم و طبق عادت معهود شروع کردم به دست شنا زدن در افکارم و از آن همه سرسبزی همچون خری که با دیدن یونجه به وجد می آید مشعوف شده بودم و طبع شعریم گل انداخته بود و سرودم: اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده/اصلا به تو چه حتما اینجوری حال کرده. هرچه در افکارم مستغرق تر می شدم آن فشار قبلی کمتروکمتر می شد.

اما ناگهان بوی گند و کثیفی رودخانه رشته افکارم را مانند بز میانسالی که توانایی خوردن طنابی را ندارد به قهقرا برد و از روی دلگیری گفتم: بر سر رودخانه نشینو گذر زباله ببین. در حال بلغور اینچنین شاهکارهای شعر معاصر بودم که بادیدن پوسته شناور چیپسی در آب شستم خبر دار شد که غاز گلگونی لخت‌‌لخت و "قطعة بعد اخرى" طعمه‌ي یک جماعت كركس صفت شده که برای گرفتن وام، یکی از سران را به رسم چیدن بادمجان به دور قاب و کمی خاراندن پاچه اش در بالای این رودخانه دعوت به خوردن غاز شکم پر به همراه پیتزا و سبزی و ماست با 5/1 درصد چربی و چیپس کرده اند.

و درحال ترسیم صحنه فنا و زوال غاز نگون بخت در ذهنم بودم که بیاد شعر سهراب افتادم که می گفت: آب را ول نکنید .... شاید یک نفر در آب دارد میسپارد جان. اما مطمئن بودم که یک همچون آدمهایی فقط بفکر خویشند که باری از روی زندگیشان برداشته بشود و با بقیه چه کار است؟اما با این عصبانیت، باز هم احساس سبکی من رو به افزایش بود....

اصلا به نظرم آمد اینگونه بی توجهی که اینگونه افراد نسبت به طبیعت می کنند، شعر بابا طاهر باحجاب رو هم نقض می کند و از این به بعد باید بگوییم: به صحرا بنگرم پلاستیک می بینوم/ به رودخونه هم می نگرم، انگل می بینوم// به هر جا بنگرم کوه و در و دشت/ فقط آشغال بینم، قدت نبینوم.

درحال تحسین خود بودم بخاطر این همه طبیعت دوستی و اینکه هرگز طبیعت را آلوده نمی کنم و ..... اما چیزی که بیشتر توجهم را جلب می کرد سبک شدنم بود، اینکه گویی 10 خروار شن را از روی دوشم برداشته اند و هر لحظه ممکن است بال بگشایم و پرواز کنم.

اما این حالت لذت بخش به طول نینجامید و یکی از هم قطاران از پشت آن سنگی که نشسته بودم آفتابه ای را بطرفم پرتاب کرد و با حالت استیصال گفت: حضرت آقا اگر تعجیل به خرج دهید دوستان را از سنگ کلیه نجات داده اید!!!

تازه آنجا بود که فهمیدم علت سبک شدنم چه بوده! بی درنگ هرآنچه که گفته بودم را زیر پا گذاشتم و به رسم پیروی از شعر معروف:گر خواهی که دوستان نبینند هنرت را/ برخیزو بکش سیفون بالای سرت را. آفتابه را مملو از آب کردم و همه آنچیزی که روی دوشم سنگینی کرده بود و اینک روی سنگ های کنار رودخانه بود را به داخل جوب روانه کردم.

پ.ن:اینی که نوشتم اصلا خاطره نبوداااااا اصلا هم حقیقت نداشت اگه اشتباه نکنم این اولین داستان کوتاهیه که می‌نویسم. امیدوارم نظرهایی که می‌دین باعث بشه بهتر بنویسم. یادتون نره حتما نقد کنین!

در پناه فاطمه زهرا(س)باشید