حج!!!

سلام

چند دقیقه پیش داداشم از مکه sms زد و اینجوری نوشته بود: «لبیک، الهم لبیک، لبیک، لاشریک لک لبیک. اهرام پوشان در راه خانه خدا هستیم. به یاد تو هستم. انشاالله این سفر روحانی نسیبت بشه.»

وقتی  smsاش رو خوندم یهو یجوریم شد. اصلا نمی‌تونم بگم چه حالی داشتم. اومدم که جواب smsاش رو بدم که چشام پر شد از اشک، و شروع کردم گریه کردن. اصلا نمی‌دونستم چم شده!!! فقط گریه می‌کردم و از خودم سوال می‌کردم: مقداد؟ چته؟ چرا گریه می‌کنی؟ ولی باز هم گریه می‌کردم.

وقتی داداشمو با لباس اهرام تصور می‌کردم که داره می‌ره طرف خانه خدا...... یجوری احساس می‌کردم انگار منم اونجام و دارم همه چیزو می‌بینم.

من خودم تاحالا نرفتم حج ولی بدجوری دلم می‌خواد برم.

در جواب براش sms کردم: سلام. من چاکرتم. حتما یادم باش. امشب می‌خوام اینترنتی ثبت نام کنم واسه حج. جونه داداش دعام کن وقتی کعبه رو دیدی.

الان هم می‌خوام خودم و یکی از دوستام(عباس موسوی) رو واسه حج دانشجویی ثبت نام کنم، خدا رو چه دیدی، شاید خواست ما رو آدم کنه و بردمون مکه

همه دانشجوایی که دلشون خونه خدا می‌خواد ثبت نام کننwww.labbayk.com

پ.ن: چند روز پیش فهمیدم که وبلاگم کاملا پیش کسایی که نمی‌خواستم لو رفته و دیگه اینجا امنیت جانی مالی ندارم!!! تا الآن هرچی نوشتم که واسه دل خودم بود و دوستان اینترنتیم نه کسایی که از نزدیک می‌شناختمشون ولی دیگه از الآن باید یخورده برم تو کار سانسور(خیلی ضدحال خوردم)

پ.ن: دوشنبه ۱۲/۹/۸۶ یه اتفاقی برام افتاد، کلی زجر کشیدم و عذاب ولی الآن که بهش فکر می‌کنم می‌گم بابا ایول چقدر باحال بود. اون روز روزی بود که واقعا دیدم که خدا داره کمکم می‌کنه و کنارم قرار گرفته، باورتون نمی‌شه که چجوری هوامو داشت و سدهای جلومو بر می‌داشت الله اکبر فکرشو که می‌کنم خودم کف می‌کنم. این روز روزیه که باید ثبت می‌شد ولی بخاطر پ.ن بالایی نمی‌تونم چیزی بنویسم در موردش.

یاعلی